خـدا را شکـر کنیـم خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند خدا را شکر که مالیات می پردازم، این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی من خانه ای دارم خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم خیلی خیلی وقته نبودم اما فراموشتون نکرده بودمااااااااااااااااااااااااااااا قوله قول که دیگه غیبم نزنه . روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع
شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه
تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد
جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير
مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و
ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما
پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن
شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين
گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود
داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده
بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به
پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من
مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت:
درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض
نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من
بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما
چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه
برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي
از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من
ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور
عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي
عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه
زيبايي واقعي چيست؟ مرد
جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به
سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي
لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي
داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت .
نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس از او خواستند
که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید .
پذیرفت ...
نماز جماعت تمام شد ، چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود، آن گاه خطاب
به جماعت گفت :
مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد
زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسى برنخاست !
گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده
است ، برخیزد!
باز کسى برنخاست !!!
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛
اما براى رفتن نیز آماده نیستید! تقدیم
به بچه های نسل سیاه . سفید ما
بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم کارتونهایی
که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند دهه
های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم توی
روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم آدمهای
لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند آنروزها
هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند و
عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم شهید
که می آوردند زار زار گریه می کردیم اسرا
که برگشتند شاد شاد خندیدیم ما
از آژیر قرمز می ترسیدیم ما
به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی ما
توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام ما
چیپس نداشتیم که بخوریم حتی
آتاری نداشتیم که بازی کنیم ما
ویدیو نداشتیم ما
ماهواره نداشتیم ما
را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است ما
خیلی قانع بودیم به خدا صحنه
دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی یا
زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D زنهای
فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند حتی
توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند ما
فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند عاشق
که می شدیم رویا می بافتیم موبایل
نداشتیم که اس ام اس بدهیم جرات
نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند ما
خودمان خودمان را شناختیم بدنمان
را جنسیتمان
را یواشکی و در گوشی آموختیم هیچکس
یادمان نداد و
حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل نسلی
که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند و
نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند و
هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند...
فقط
دو چیز وجود داره که نگرانش باشی :این که سالمی یا مریضی اگه سالم هستی
دیگه چیزی وجود نداره که نگرانش باشی اما اگه مریض
هستی فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی اینکه دست آخر
خوب میشی یا میمیری اگه خوب شدی که
دیگه چیزی واسه نگرانی باقی نمیمونه اما اگه بمیری
دو چیز وجود داره که نگرانش باشی اینکه به بهشت
میری یا به جهنم اگه به بهشت
میری چیزی برای نگرانی وجود نداره ولی اگه به جهنم
بری اونقدر مشغول احوالپرسی با دوستای
قدیمی میشی که وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هیچ
وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره !!! امیدوارم همیشه
سالم و شاد باشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم
برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
شادترین لحظات زندگی از
نگاه چارلی چاپلین
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره هدیه است که باید ازش لذت برد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی
بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست.
دوما![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای پاککن
های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و
نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته
پاککن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین
زنگ مدرسه
برای واکسن
اول دبستان
برای سر صف
ایستادن ها
برای قرآن های
اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر
شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای
ضربدر و ستاره
دلم برای ترس
از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل
دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر
میزها ، جا نگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای
لیوانهای آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ
تفریح
برای عمو
زنجیر باف بازی کردن ها
برای لیلی
کردن
دلم برای دعا
کردن برای نیامدن معلم
برای اردو
رفتن
برای تمرین
های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای
روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین
کلاس
برای دوستی
هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خندههای معلم و عصبانیتش
برای
کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول
خرداد
دلم برای خودم
دلم برای
دغدغه و آرزو هایم
دلم برای
صمیمیت سیال کودکیام تنگ شده
نمی دانم کدام
روز در پشت کدام حصار بلند کودکیام را جا گذاشتم
کسی آن سوی
حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟![]()
![]()
لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟
رعیت گفت: چند میخری؟ گفت: یك درهم.
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقهفروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقهفروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه
ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروختهام.
كاسه ام فروشی نیست!
"همیشه نباید راه حل خود را بهترین راه حل دانست."![]()
![]()
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری وبهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شمامی یاره
عضو یک تیم باشی
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید وببینید که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم
بخندی...
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
قدرشون روبدونیم
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب زمستانی آدم برفی |

